من پرنده ای شدم
که خواست و نشد ...
جایی میان همین شب ها نوشتم:
من دلم میخواهد
که گلی باشد
و هوایی
که تنفس بکنم
من دلم میخواهد
آفتابی باشد
و دو چشمی
که بدانم میبینند
من دلم میخواهد
خبری باشد
نزدیک
من دلم سخت گرفته است امشب
نه گلی و
نه نگاهی
خبری نه
نه هوایی
خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. این را گذاشتم که بدانم هستم... کجا ؟؟ ...احساس میکنم هنوز هم اواسط اواخر اوایل ام هستم...
در ایستگاه مترو
انتظار
و ساعتهایی که مدام
سربه سرش میگذارند
درختهای ذوقزدهای
که درکمتر از سه ماه
هجده ساله شدهاند
اکنون اجازه دارند
رازهای بیست و پنج سالگی اش را
تماشا کنند
آسمانی آبیتر
سایه شفاف درختی
که با دهانی باز
میهمانهای ناخواندهاش را برانداز میکند
و کلمات دستپاچهای که
که گویا از پشت کوه آمدهاند
و خوشبختانه نگاههایی
که هر دانشی را تعمید میدهند
خندههایی که از شعاع آفتاب عروج میکنند
گنجشکی
که آرام چیزی زمزمه میکند
و ساندویچی
که حرفهای او را ترجمه میکند
شکلاتی که تمام طول راه بازیگوشی میکند
و دوست دارد مهربانی را نقاشی کند
دستهایی
که چندبار دلواپسی میکنند
...
آری «زندگی شاید همین باشد»