تبليغاتX
این روزها...

Incomplete - I uploaded the lyric of this song previously

Backstreet Boys - Incomplete
Found at bee mp3 search engine


+ نوشته شده در  Sat 17 Jan 2009ساعت   توسط روزبه  | 

New website for science jobs, by Nature Company

+ نوشته شده در  Sat 17 Jan 2009ساعت   توسط روزبه  | 



+ نوشته شده در  Tue 13 Jan 2009ساعت   توسط روزبه  | 

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست. پیراهنش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود. شوهرش در آشپزخانه نشسته بودو یک فنجان قهوه هم روبرویش بود. در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود.

زن او را می دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشد. در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش برداشت و گفت: هیچی،‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات ‌کردیم، یادته؟ زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت: "آره یادمه..." شوهرش به سختی‌ گفت: یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

-آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست)

-یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج می کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

-آره اونم یادمه.... مرد آهی کشید و ‌گفت: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.

وقتی قطعه داستانی بالا را خواندم، از خنده روده بر شدم. ممنون از دوستم احسان که این را برایم ای-میل کرد. راستش، هرچه که می گذرد این را که ازدواج اغلب یک خسران بی-برو-برگرد هست بیشتر باور می کنم. شاید به همی خاطر آنقدر خندیدم.

+ نوشته شده در  Mon 29 Dec 2008ساعت   توسط روزبه  |